سه ماه از مادر بودن من گذشت
S
دختر نازم سه ماهش پر شد،و هرروز و هرروز مارو عاشقتر ميكنه،دخترم كاملا خانواده رو ميشناسه و براشون ميخنده ،مخصوصا مامان زهراش،روزي دوبار بايد به مامان زهرا و باباحسين سر بزنه وگرنه ميان دنبالش كه ببرنش برا شيرين كاري و دلبري،
بابا رضا كه هرروز با لبخند تو انرژي مضاعف ميگيره و ميره سر كار،وقتي هم مياد خسته گي رو ميزاره پشت در و شمارو به آغوش ميكشه و باهات بازي ميكنه،دختر نازم يه عالمههه پيشبند داره كه گاهي كم مياريم از بس خيسشون ميكني با اب دهانت،جديدا صدايي مثل مي مي در مياري موقعي كه گريه ميخاي بكني ،عاشق مي مي كردنتم،گاهي هم وسط شير خوردن تو چشام زل ميزني و شروع ميكني حرف زدن،انگار داري تشكر ميكني كه جي جي خوشمزه بهت ميدم،اون لحظه رو با دنيا عوض نميكنم،ديگه اين روزا وقتي ميزاريمت توي تشك بازيت اويزاي تشك رو ميگيري و باهاشون بازي ميكني،
خداروشكر ساعت خوابت تقريبا ثابت شده،عصرا حدود ساعت چهار ،چهارو نيم وسط منو بابا رضا اروم ميخابي،شباهم ديگه قبل دوازده ميخابي و صبح اول وقت بيدارباش ميزني،هركار كردم وسط شب شير بهت بدم قبول نكردي،خيلييي تست كردم و ياعت كوك ذاشتم واسه انجام اينكار ولي شما دهنتو ميبندي و نميخوري،با دكترت مشورت كردم گفت چون خوبوزن ميگيره تلاش مكن بزار بخابه
دختر نازم وقتي دمر ميزارمت سرتو خيلي خوب نگه ميداري،و وقتي به پشت ميزارمت و دلت ميخاد بغلت كنم تلاش ميكني سرتو بلند كني.
من سعي ميكنم كمتر بغليت كنم،ولي امان از دست بابا رضا... تموم تلاش منو هدر ميده،بابا رضا شديدددد خواهانته،از اون بابامهربوناس كه خيلي به من كمك ميكنه تو نگهداري از شما و كار خونه،من كه عاشقشمم،توهم حتما عاشقشي...


سه ماه از مادر بودن من گذشت 


مامانی سارا و بابا جون رضا